
گذشته حال و فردا را به هم ریخت زمین را یک زن زیبا به هم ریخت سکوت کوچه های عاشقی را لب جادویی حوا به هم ریخت ....................................... ابوالقاسم کریمی فرزندزمین ...
ادامه مطلب
ورامین را کم آبی کرده خسته بیابان ظرف آبش را شکسته هوای سرد و خشک فصل پاییز به دوش خاکی شهرم نشسته ...
ادامه مطلب
زمین سرد و سپیده در زمستان وَ باران هم ، شدیده در زمستان جوان ، تو لایق شادی و عیشی دوام گل ، بعیدِ در زمستان ...
ادامه مطلب
کسی که عمر او در بند آه است گذشته حال و فردایش سیاه است او می فهمد دل یوسف وش من چرا افتاده و در قعر چاه است ...
ادامه مطلب
خدا، افتاده در گودال اشکم همه خندان و من دنبال اشکم تن ِ زخمی و خستم را بپوشان هوا سرد است و من پامال اشکم ...
ادامه مطلب
دل انسان به حرص و کینه چرکین کویر آلوده و دریاچه غمگین مصیبت ها به دوشش دارد آن کس که میخواهد جهان را بهتر از این ...
ادامه مطلب
در این شَهر کویری ابر خسته کنارِ ماه پاییزی نشسته گرفته غم گلوی نازکش را نمیدانم دلش را کی ، شکسته ...
ادامه مطلب
کلامش بوی عطر نسترن داشت نگاه پاک او رنگ چمن داشت علف در زیر کفش خاکی عشق تمایل به گل لاله شدن داشت ...
ادامه مطلب
زمستان شد ، زیبایی ها درو شد خُوشی ، در زیر پای غم وِلو شد از آن(موقه) تمام شادی ما حشیش و فیلم سکس و آب جو شد ...
ادامه مطلب
هوا سرد است و من عریان مَرگم گرفتار غم زندان مَرگم هوا سرد است و من در مَسلخ شب کنار جوی خون گریان مَرگم ...
ادامه مطلب
گلی در پنجه ی شبهای سردم اسیر سیلی سنگین دردم به لبخند لبم غم غنچه کرده به ظاهر سبز و در دل برگ زردم ...
ادامه مطلب